غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

215

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

جلوى سرش سرطان بود و مانع خواب او مىشد . اگر كسى در كنّاش او دقت و تأمل كند در آن چيزهايى خواهد يافت كه دليل بر گرفتار شدن او به بيمارى سرطان است . المقتدر باللّه جعفر پسر المعتضد باللّه چون بيمارى مكتفى شدت گرفت ، وزير كه در اين زمان عباس بن حسن بود با اصحاب خود مشورت كرد كه پس از او چه كسى را به خلافت برگزينند . گفتند اى وزير ! خدا را كسى را به خلافت مگمار كه او با مردم ديدار كند و مردم با او ديدار كنند ، او با مردم معامله كند ، و حساب اموال مردم و طريقهء دخل و خرج آنان را بشناسد . وزير گفت : درست گفتيد و نيكخواهى كرديد . اكنون شما به چه كسى اشارت مىكنيد ؟ گفتند : بهترين آنان كه موجودند جعفر بن معتضد است . وزير گفت : واى بر شما ، او كودكى بيش نيست . ابن الفرات گفت : هر چه باشد پسر معتضد است و ما كامل مردى را به خلافت نمىنشانيم كه كارها را خود بر دست گيرد و به ما نيازى نداشته باشد . وزير سخنشان را بپسنديد و چون مكتفى از دنيا رفت جعفر را به خلافت نشاند و برايش بيعت گرفت و المقتدر باللّه لقبش داد . چون المقتدر باللّه به خلافت نشست سيزده سال بيشتر از عمرش نگذشته بود و وزير ، او را تحقير مىكرد و چون مردم درباره‌اش چيزها گفتند ، وزير آهنگ خلع او كرد . پس در سال 296 سران سپاه و قضات با وزير همداستان شده چنان تصميم گرفتند كه مقتدر را خلع و با ابن معتز بيعت كنند . سپس وزير با خود انديشيد و صلاح كار خود در خلافت مقتدر ديد . چون مخالفت خويش آشكار كرد حسين بن حمدان با او در آويخت و به قتلش آورد و مقتدر را خلع كرد . مردم با ابن معتز بيعت كردند و او را المرتضى باللّه لقب دادند . آنگاه به مقتدر پيام دادند كه به خانه‌اى كه پيش ازين در آنجا سكونت داشت بازگردد تا خليفه نو به سراى خلافت آيد . مقتدر نيز به سمع قبول بشنيد و تا شب مهلت خواست . حسين بن حمدان روز ديگر بامداد پگاه به دار الخلافه آمد تا مقتدر را از آنجا براند . به ناگاه با مقاومت خادمان و غلامان و مردم ديگر رو به رو شد كه از آن سوى پرده‌ها بيرون آمده به جنگ برخاسته بودند . حسين بن حمدان تمام روز در گير و دار بود . چون روز به پايان آمد بازگشت . و چون شب تاريك شد با زنان و فرزندان و اموال خويش راهى موصل